چه با شکوهه کودکی زندگی عروسکی
خنده های یواشکی <\/h3>
گریه های دروغکی
سر مشق من ,عشق تو بود<\/h3>
اسمی مثل جادوی شب
یه اسم از بر کردنی
شعر تماس دست و لب
حادثه ساده شدن
شکفتن تو پیش من
دفترتب کرده ما
کاغذ مرد وشعر زن
تخته سیاه بی صدا
پر از ترانه های ما
اسم تو شکل قلب من
پای همه جریمه ها
هنوز می خوام از تو بگم
با این دو دست جوهری
بگم که دل خط خطی یه
از اون نگاه سرسری
می خوام نترسم سر صف
هنوز می خوام خطر کنم
مثل شبهای امتحان....
اسمی مثل جادوی شب
یه اسم از بر کردنی
شعر تماس دست و لب
حادثه ساده شدن
شکفتن تو پیش من
دفترتب کرده ما
کاغذ مرد وشعر زن
تخته سیاه بی صدا
پر از ترانه های ما
اسم تو شکل قلب من
پای همه جریمه ها
هنوز می خوام از تو بگم
با این دو دست جوهری
بگم که دل خط خطی یه
از اون نگاه سرسری
می خوام نترسم سر صف
هنوز می خوام خطر کنم
مثل شبهای امتحان....
شعراز... شهیار
دیگه هر پنجره ای به دیواری واشده بیاتا برات بگم گل تو گلدون خشکیده دست سردم تاحالا دست گرمی ندیده بیا تا مثل قدیم واسه هم قصه بگیم گم بشیم تو دریاها قصه از غصه بگیم بیا تا برات بگم قصه بره و گرگ که چه جور آشنا شدن توی این دشت بزرگ آخه شب بود می دونی بره گرگ و نمی دید بره از گرگ سیاه حرفهای خوبی شنید بره ی تنها رو گرگ به یه شهر تازه برد بره تارفت تو خیال گرگ پریدو اونو خورد بره باورنمی کرد گفت شاید خواب میبینه ولی دید جای دلش خالی مونده تو سینه بیا تا برات بگم تو همون گرگ بدی که با نیرنگ و فریب به سراغم اومدی و هوای دلتنگی..... بگذاردراین تنگ غروب بر غریبی و تنهایی خویش بگریم و آوای غریبم را درکوچه های خلوت شب باکوله باریکه پرازدرد و رنج است سر کنم... من آواره ام چون پرندگان,همچون پرنده های سرگردان و بی آشیان که تن خسته ام را بر سنگ فرشهای خیابانهای تنهایی و بی کسی یدک می کشم... و آه بلندی از سینه ام بر می خیزد وقتی به یاد گذشته می افتم که چگونه شاد بودم وآزاد ز هر غمی ولی اکنون اسیرم و و و پر و بالم را شکسته اند... در شهر ما بی اعتباری می فروشند عشاق عشق احتکاری می فروشند وقتی معیاری نیست برای خوب و بد گنجشک را جای قناری می فرو شند ماتلخی گفتارصادقانه را به شیرینی کاذب منافقانه ترجیح می دهیم class=postbody
![]()
سنگی از معدن درد بهر مزار م به تراش
روی سنگ قبر من عکسی از چهره زیبای نگارم بتراش
بنویس ای سنگتراش عاقبت شدم فداش
بنویس تا بدون عمرمو دادم براش
رونوشته های سنگ قبر من تو با خون جگرم رنگی بزن
در کنار دل صد پاره من جلوه ای از یک دل سنگی بکش
سنگ تراش پا یین این دل بنویس عاشق زاری رو کشته با جفاش
بس که رزو شب می جنگید بادلم
سایه ای از یک خروس جنگی بکش.......
روز آشناییمون رو تن یه درخت پیر
یار بی وفای من عکس دوتا دل و کشید
گفت: یکی از اون دلا فدای اون یکی میشه
عاقبت کشت دلمو تا که به آرزوش رسید...
سنگ تراش چون نقش بیستون تندیسی از امید بتراش تا بماند یادگار تابماند یادگار
……….
(( من عشق در باورم نمی گنجد ))
((من دوست در باورم نمی گنجد ))
در له له یک جرعه...
صداقت, انسانیت...
بخشش,در باورم نمی گنجد.
عشق, عاشق ,معشوق...
چه واژه هایی...
از این قصه بیزارم امروز...,
که هیچ در باورم نمی گنجد.
من زاده غمم, آواره ام...
من به غم ایمان آورده ام...
لبخند در باورم نمی گنجد.
یاردر مقابلم ایستاده...
احساس در باورم نمی گنجد.
زخم من از مرهم است!؟
محبت در باورم نمی گنجد.
این است واقعیت باور کن...
خیال در باورم نمی گنجد.
من عشق در باورم نمی گنجد...نمی گنجد...![]()
دلم گرفته به اندازه ی تمام دلتنگی های عالم ٍ شیشه ی قلبم آنقدر نازک شده که با کوچکترین تلنگری می شکند. دلم می خواهد فریاد بزنم ولی واژه ای نمی یابم که عمق دردم را در فریاد منعکس کند , فریادی در اوج سکوت که همیشه برای خود سر داده ام کاش می شد پرواز کنم ... پروازی بی انتها به سوی ابدیت..... کاش می شد سوار ابرای آسمون شد و رفت تا جایی که پر ازعشق باشه کاش می شد همه ئ آدمها با عشق زندگی کنند کا ش می شد آدمها برای یک لحظه به عشق واقعی فکر کنند و ارزشش رو متوجه بشن کاش می شد لحظه های انتظار زودتر بگذره تا آدمها کمتر دلهره داشته باشن کاش می شد هیچ آدمی تنها نباشه... کاش می شد خدای مهربون... دلها مون به هم نزدیکتر بشه!!!!...!!!؟؟؟ کاش می شد همه ئ آدمها به خاطر عشق قلبهاشون بتپه... اما افسوس که کاشتنی نیستند...!!!؟؟؟
و صد ها کاش دیگر...!!!؟؟؟
نعه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی
نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی
به یاد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من
بازدید دیروز: 2
کل بازدید :2400
سلام, دوست من: خوش آمدی امید دارم لحظات خوشی را با هم باشیم.!؟



